سال 1338 را با گریه آغازیدم و زندگی را بازی کردم. .از 1359 با دریا آشنا شدم وپسرانم را عاشقانه زیستم . زندگی ام در مسیر گردبادهای هراسان چونان دفتری چهل برگ ورق خورده است . زیبایی زندگی ام را باد برد تا جلگه های پایین دست حاصلخیز شوند. باران که می بارد ،تازه یادم می آید که چترم را بر نداشته ام،می دوم تا ته باران وخیسی ام را می خندم.باران که می باردآسمان از پرنده تهی می شود، باران که .... برخی از دوستان می گویند اسم وبلاکت طولانیست. می گویم جه اشکال دارد .من این مصراع شعرم را که در کتاب" ...دریاتشنه است "من آمده است را به بقیه اشعارم نمی دهم وافتخارم این است که آن را سروده ام چرا که ورد زبان خاص و عام است .وقتی دیگران از آن لذت می برند چرا من از آوردن آن خودداری کنم .