تبليغاتX
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
ادبی - اجتماعی
 اربعین
 
...و خورشیدی به نام حسین(ع)
 
 
چهل روز گذشت. چهل روز از آن ظهر گرماريز، از آن ظهري كه تيغ تا گلويت بالا آمد و يزيد قابليت لعنت پيدا كرد، گذشت، و من همچنان مي‌بارم.
چهل روز گذشت و آسمان در گلويم همچنان زنداني است، جانم از مژه‌هايم جاري است و چشم‌هايم بي‌تو در لحظه لحظه تاريخ باريده است.

دلم اين «حسين‌آباد» هر روز بهانه تو را مي‌گيرد و نامت را عاشق شده است.

دلم براي تو تنگ است، نه از آن بابت كه دردي دارم، بلكه بدان علت كه بي‌دردي فراگيري جهان را به خود مشغول كرده است.

من  تو را ، تنها ترا عاشقم كه دستم را بگيري و تا خورشيد امتدادم دهي.

حسين جان. نام تو خورشيدي است كه زمين با تمام كوه‌هايش به طواف آن احرام بسته است.

از تو همان «هيات من الذله» كافي است تا جهان بودنش راجشن بگيرد.
راستي، در آن ظهر گرما ريز، كه هزار صبح تا قربانگاهش دويده است، چه ديدي كه نازكاي گلويت هزار تيغ كج آيين را پاسخي درست شد؟

حالا بعد از چهل روز مي‌پرسم. در آن خاك آسماني، در آن گودال سربلند، چه ديدي كه سرشارتر از هميشه تا كوفه، تا شام، تا هر كجا كه «ظلم‌آباد» است، خدا را آيه آيه باريدي؟

كدام جام سيرابت كرد كه دجله و فرات حقارت خود را گريستند و جاري شدند اما تا لب‌هايت بالا نيامدند؟

تو در كدام قله بودي كه هيچ دريايي تا لب‌هايت ارتفاع نيافت؟

هنوز بعد از چهل روز، چهل سال، چهل ... كوه‌ها پژواك "هيهات من‌الذله "و "هل من ناصر "تو را به هم هديه مي‌دهند و سنگدلي مردان بوزينه‌باز را نفرين مي‌كنند.
حالا بعد از چهل روز نام تو آبروي جهان است و با ياد تو آرامش حيات به هم مي‌ريزد و يزيد نامي مي‌شود كه پيشاني انسانها را به چروك مي‌كشاند.

حسين‌جان. حالا چهل روز بعد از آن روز واقعه، باراني از تو شهر را به خود مشغول كرده است. و نام شريف تو دلها را تا مژه‌هاي سنگين بالا مي‌آورد.
تو را عاشقم،‌ آن سان كه در قتلگاه خروشيدي و عطشاني آگاهانه لبهايت دريا را به خجالتي ابدي دچار كرده.
حالا بعد از چهل روز، هر روز چهل بار آقايي‌ات را مي‌ستايم و بزرگواريت را شرمنده مي‌شوم.

آقاي جهان! نام تو مي‌برم و سلول‌هايم آفتاب مي‌شوند.
|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387  |
 
 

 

گل

 

    عشق غیر از تاولی پر درد نیست

 

    هر کس این تاول ندارد مرد نیست

 

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در سه شنبه هشتم بهمن 1387  |
 
 

         از بیابان بوی گندم مانده است

 

    عشق روی دست مردم مانده است

 

گل

 

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در چهارشنبه دوم بهمن 1387  |
 
 
بالا